بابا بزرگ...این دختر خانوم کیهاینجوری نگام نکنیناتفافی اتفاقی دیدم گاهی هوا ابری میشه میاین سراغ این صندوقچه و...این عکس دلیل موهای سفیدمهاین عکس قشنگی تمام دنیاس واسماین عکس خاطره هامه...این عکس دلخوشی منهاین عکس دلنازکیه پهلوونیه که امروز با عصا راه میره...اره بابا جون...بابا بزرگ: دلیل خط های پیشونیتونه...؟
برچسب: نویسنده: باران کاظمیان تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:48
ازش دور شدمنبودم
نهمین روز از نهمین ماه
وقتی برگشتم
مادرش در و واسم باز کرد
تندی در اتاقش باز کرد
موهای بلندش با چشمای خسته شب بیدارش
چشم برهم زدنی تو اغوشم بود
دستام و گرفت برد تو اتاق
خوابش برد...
اون لحظه فهمیدم منظور حرف پدرم از سختی مسئولیت چی بود...

برچسب: نویسنده: باران کاظمیان تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:48
من فقط حالم خوب نبود خوب نبودم اون لحظه ها دنبال چیزی بودم که نداشتماما خوب بودن هم مثل همه چیز وقتی کم باشه احتکارش میکنن چشمام بسته بودمتوجه نشدم کی رفتهمه چیز یهویی شدزدم تو گوششتا اخر عمر عذاب وجدان نکشهبزار فکر کنه تقصیر من بود سلامتی سیگار که زیر پا له شد اما تا اخرش واسم سوخت♥ چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 18:15 توسط پیمان
برچسب: نویسنده: باران کاظمیان تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:48